اینم یه یازدهم دیگه!
به هر حال اگه واقعا آزاد شده براش خوشحالم. امیدوارم این بار اشتباه نکرده باشه.
بگذریم
تا بحال از هیچکس تو زندگیم نشنیده بودم که بگه بهم اعتماد نداره یا بگه ازم می ترسه!! همیشه طوری رفتار کردم که هیچ کس حتی به ذهنشم این مساله رو راه نده و بابت این موضوع خیلی جاها به خودم سختی دادم و خیلی چیزها رو تحمل کردم اما عاقبت.... اینو از کسی که فکر میکردم نزدیکترین دوستمه شنیدم. کسی که همیشه سعی کردم کنارش باشم و بهش کمک کنم. از کسی که خودش از اعتمادم بهش ...
بگذریم
این کلیپ رو عشق است
از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم
تنهای تنها شدم
انتخاب خودم بود
چون دیگه توان ادامه و حرکت نداشتم
توان تصمیم گیری نداشتم
توان جنگیدن نداشتم
دیگه حتی خودمو هم نمیشناسم
از خودم بیگانه شدم
شاید هرگز هم خودمو نشناخته بودم و هیچ وقت هم نشناسم
فقط می دونم می خوام بخوابم. یه خواب طولانی. شاید برای همیشه.
درست فردای پست قبلی ناگهان توفان به پا شد! توفانی که خیلی چیزا رو تغییر داد. بیدار شدن چند نفر از خواب. یکیش خود من! از طرفی بابت مشکلات پیش اومده برای دیگران ناراحت بودم از طرفی به خاطر جلوگیری از رخ دادن مجدد اشتباهی که قبلا من کرده بودم و حالا بوسیله اون داشت تکرار می شد خوشحال بودم. حس می کردم گناهم جبران شد!
حالا بیش از یک هفته از اون روز میگذره. تو چند روز گذشته بعد از چند ماه احساس آرامش عجیبی پیدا کردم. خوابهای خوب می بینم و نشونه های جدید! نمی دونم آیا به واقعیت می پیونده یا ...
قبلا فکر می کردم خیلی چیزا برای آدمی مثل من فایده ای نداره ولی حالا میبینم هنوز بهشون محتاجم و خیلی می تونه کمکم کنه. روزه، نماز و دعای بعد از اون خیلی بهم کمک کرد. من یه آدم مذهبی نیستم، اصلا. ولی واقعیتهایی تو زندگی هست که نمیشه انکارش کرد و اون قدرت ایمانه. ربطی هم به مذهب یا لامذهبی نداره. حالا هرچی ایمان به چیزی بزرگتر و شکوهمندتر باشه قدرتش هم بیشتر میشه. روزه و نماز یه راهه، حتما راههای زیاد دیگه ای هم هست. باید دید کدوم بیشتر به دردتون میخوره. تو شرایط هم فرق می کنه. ولی یه چیزی هست که همیشه و همه جا لازمه. ایمان و دعا.
دیشب هم اتفاق جدیدی افتاد که تصمیم درستیو میطلبه! نمیدونم چه کاری درسته. منتظرم مثل همیشه خودش بگه. خودش هروقت لازم باشه صحبت میکنه. من فقط میتونم ازش بخوام که به مشورتش نیاز دارم. همین
پس کی فرا می رسه؟
نمیدونم شما به رویای صادقه اعتقادی دارین یا نه. تو این رویاها بعضی اتفاقات که قراره بیفته به زمان اشاره و با نشانه ها به آدم نشون داده می شه...
حدود یه ماه ونیم پیش من یکی ازونا رو دیدم هرچند اون موقع باورم نمی شد ازین نوع رویاها باشه و اصلا هم دوست نداشتم اینطور باشه. وقتی خوابمو به کسی که این رویا بهش مربوط بود گفتم اولش کمی کنجکاوانه طوری که خودش بیشتر از من باور داشت این مساله نمی تونه یه رویای معمولی باشه ازم سوالاتی کرد ( انگار یه چیزایی می دونست) بعد گفت چه وحشتناک و بعد هم امکان وجود چنین چیزیو تکذیب کرد ولی این رویا از ذهن من پاک نشد و مثل خوره افتاد به جونم. یک ماه بعد وقتی تعبیر شد فهمیدم که اون واقعا یه رویای صادقه بوده!
دیشب یه خواب دیگه دیدم! خیلی واضح و روشن. نمیدونم اینم یکی دیگه ازون خوابها بود یا صرفا تمناهای یه ذهن مغشوش! ولی اگه درست باشه میشه باطل السحر... دوست دارم که باشه ولی اینبار نمیخوام به ذینفعش بگم. نمیخوام تاثیری بذارم. میخوام فقط بشینم و تماشا کنم... اگه اینم یه رویای صادقه باشه به زودی تعبیر می شه. گمونم کمتر از سه ماه دیگه!
وقتی آدم به یه دوراهی می رسه که نمیدونه کدومشو باید بره عاقلانه ترین کار اینه که لااقل مدتی همونجا بشینه و دنبال نشانه های راه درست بگرده بدون اینکه بخواهد تاثیری روی اونچه قراره اتفاق بیفته بذاره. فقط وقتی راه درست رو پیدا کرد باید اونو با جدیت و تمام قدرت دنبال کنه... منم صبر میکنم... صبر... سه ماه زمان زیادیه ولی نه به اندازه سه سال!
تو میدون جرات و جان نبر د از روبرو داره
ازون دوسته حراس من که مظلوم سر به تو داره
به عشق و صلح بی تزویر تظاهر تا گلو داره
من از اعدام بی شمشیر می ترسم
من از تسلیم شدن بی جنگ می ترسم
من از نزدیکی نرم نخ و گردن
من از خونریزی بی رنگ می ترسم
من از دشمن نمی ترسم که دشمن هایو هو داره
تو میدون جرات و جان نبر د از روبرو داره
خراب نعره های شیر نشد پای بست هیچ خونه
من از موریانه می ترسم که بغضش سرد و پنهونه
مگه آتیش اسکندر حریف بودن ما بود؟
مگه کابوس تیموری دلیل مرگ رویا بود؟
....